تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

درسته زیاده اما پیشنهاد می کنم حتما تا آخرش بخونین!

هنوز

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود، آدمی بود، امّا این آدم هنوز پنیری درست نکرده بود تا کلاغی آن را به منقار گیرد، سر درختی رود و قصه‏ی ما شروع شود.

روباه و کلاغ

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود و پنیری که تازه تولید شده بود. پنیر به منقار کلاغ و کلاغ بالای درخت بود. روباه از آن زیر گذشت. طمع در پنیر کرد، گفت: «ای کلاغ! شنیدم صدای خوبی داری...» کلاغ که می‏دانست اگر شروع به خواندن کند پنیر از دهانش می‏افتد و طعمه‏ی روباه می‏شود گفت: «پنیر را بخورم بعد می‏خوانم.»

بعد روباه پنیر را خورد.

صبحانه‏ ی مرد جنگل‏بان

مرد جنگل‏بان یک روز صبح که از خواب بیدار شد چیزی جز چند قطعه نان برای خوردن نداشت. به زنش گفت: «چای را دم کن تا بروم پنیر بیاورم.» مرد جنگل‏بان از کلبه بیرون زد. نگاه به سر درخت‏ها می‏کرد تا کلاغی را با تکه‏پنیری به منقار دید. گفت: «غلط کرده هر کی گفته تو صدا نداری...» کلاغ که حس کرد مرد جنگل‏بان صداقت دارد شروع به خواندن کرد و پنیر از منقارش افتاد. مرد جنگل‏بان آن را برداشت و به کلبه رفت تا با زنش نان و چای و پنیر بخورند. فقط به زنش گفت: «خوب بشورش»

بیا

کلاغی روی شاخه‏ی بلندی نشسته بود. قطعه‏پنیری به منقار داشت. روباه به بوی طعمه به آن سو کشانده شد. کلاغ را بر بالای درخت دید. گفت: «تو چه خوشگلی. چه حرکات زیبایی داری! اگر آوازت چون پر و بالت باشد پادشاه پرندگان خواهی بود...» کلاغ تکه‏پنیر را جلوی روباه پرت کرد و گفت: «بیا بگیر، تبریزی نیست.»

ایده‏آل

روباهی در کلبه‏اش تلویزیون داشت. برنامه‏های آواز تلویزیون را دیده بود. تکه‏پنیری از خانه‏ی یک روستایی دزدید. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغی بر بالای درختی دید. خوشحال شد. رو به کلاغ گفت: «اگر برای من بخوانی این پنیر را به تو می‏دهم.» کلاغ گفت: «قار قار قار قار قار» روباه گفت: «والله خوب می‏خوانی» بعد تکه پنیر را برای کلاغ گذاشت و رفت.

تکنولوژی

کلاغی و روباهی در حاشیه‏ی جنگلی زندگی می‏کردند. یک روز روباه از جنگل می‏گذشت. کلاغ را بر بالای درختی دید. تکه‏پنیری به منقار داشت. روباه گرسنه بود. در فکر رفت که چطور طعمه را از منقار کلاغ برباید. فکری کرد. شماره‏ی موبایل کلاغ را گرفت. کلاغ گفت: «الو، الو...» روباه گفت: «سلام! خواستم به خاطر پنیر ازت تشکر کنم.»

قار قار

کلاغی پروازکنان بر شاخه‏ی درخت تنومندی نشست. به منقارش تکه‏پنیری داشت. آن را روی شاخه گذاشت تا استراحتی کند. روباه گرسنه‏ای زیر درخت می‏گذشت. کلاغ گفت: قار قار قار ... روباه گفت: چیه! چی می‏خواهی؟ کلاغ گفت: منظورم اینه تو چه با شکوهی! چه با ابهتی! چه دمی داری! یال تو را شیر ندارد! چه پنجه‏ای.... اگر صدا و غریدنت هم با شکوه باشد پادشاه جنگل خواهی شد. روباه که فهمید با کلاغ حقه‏بازی روبه‏روست که دستش انداخته، با غیظ گفت: اگر دستم بهت برسد! بعد روباه دمش را لای پایش گذاشت و سرش را پایین انداخت که برود که کلاغ گفت: قاه قار، قاه قار. روباه گفت: باز چیه؟ کلاغ گفت: هیچی، خندیدم.

حرف آخر

کلاغی تکه‏پنیری سرقت کرد. فرار کرد و بر سر تیر چراغ برقی نشست. پسر‏بچه‏ای با تفنگ ساچمه‏ای او را زد. کلاغ گفت: «آخ» و پنیر از منقارش افتاد. خودش هم مرد. آخرین حرفش این بود: صد رحمت به روباه.

تفاوت

کلاغ پیری تکه‏پنیری دزدید. روی شاخه‏ی درختی نشست. روباه گرسنه‏ای از زیر درخت رد می‏شد. بوی پنیر شنید. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت: «ای وای تو این‏جایی! می‏دانم صدای معرکه‏ای داری! چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان.» کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: «این حرف‏های مسخره را رها کن! امّا چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.» روباه گفت: «ممنونت می‏شوم، به خصوص خیلی گرسنه‏ام، امّا من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.»

کلاغ گفت: «باز که شروع کردی! اگر گرسنه‏ای به جای این حرف‏ها دهانت را باز کن، از همین‏جا یک تکه می‏اندازم که صاف در دهانت بیافتد.» روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: «به‏تر است چشمت را ببندی که نفهمی تکه‏ی بزرگی می‏خواهم برایت بیاندازم یا تکه‏ی کوچکی است.» روباه گفت: «بازیه؟ خیلی خوبه. بهش میگن بسکتبال.» بعد روباه چشم‏هایش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری سنگی به پایین انداخت که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: «بی‏شعور! این چی بود!» کلاغ گفت: «کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی‏داند، تفاوت پنیر و سنگ را هم نمی‏داند.»

روباه هم

پیر کلاغی بود. پنیری به منقار داشت. بر روی درختی نشسته بود. روباهی می‏گذشت. گفت: «ببینم پنیرت، پنیر پیتزاست؟» کلاغ سرش را به علامت «نه» بالا انداخت و روباه بی‏اعتنا گذشت. کلاغ در دل گفت: «روباه هم روباه‏های قدیم!»

واه!

آقا روباهه که در جنگل به دنبال غذا برای زن و بچه‏اش می‏گشت، چشمش به خانم کلاغی افتاد. بر شاخه‏ی درختی تناور نشسته بود. زیبا و خوش هیکل بود و به منقار غنچه‏ایش تکه‏پنیری داشت. روباه به طمع پنیر همان کلک قدیمی را زد و گفت: تو چقدر زیبایی، چقدر قشنگی، چه پرهایی داری، اگر صدایت هم قشنگ باشد پادشاه پرنده‏ها می‏شوی... خانم کلاغ اعتنا نکرد . رویش را از روباه برگرداند. روباه دوباره گفت: البته پرنده‏های خوش‏آواز زیادند، امّا اگر تو خوش‏آواز باشی همه‏چیزت جور در می‏آید...

خانم کلاغ در این لحظه پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و عصبی گفت: واه! چه بی‏چشم و رو، مگر خواهر و مادر نداری؟ روباه که تا آن روز با همچین پدیده‏ای برخورد نکرده بود ترسید و پا به فرار گذاشت.

آینده‏ی نزدیک

کلاغی تکه‏پنیری دزدید. هرچه به دنبال درختی گشت تا روی آن بنشیند پیدا نکرد. عاقبت از روی ناچاری روی یک درخت کوتاه مصنوعی نشست. روباهی آرام‏آرام زیر درخت آمد. ایستاد. سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی‏خوب است! اگر مثل بر و رویت باشد من خودم بنده‏ی تو هستم! همه‏ی حیوانات غلامت می‏شوند، تو پادشاه جنگل می‏شوی...»

کلاغ که حالش از درخت مصنوعی گرفته شده بود از دیدن روباه خوشحال شد و تکه‏ای از پنیر را جلوی او انداخت و گفت: «اگر گرسنه نبودم حاضر بودم همه‏ی پنیر را بدهم.» بعد گفت: «تو از این درخت ناراحت نیستی؟» روباه بدون این که اعتنایی بکند یا جواب کلاغ را بدهد، دوباره سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی خوب است...» کلاغ در همان حال که با تعجب نگاه حرکات کند و یک‏نواخت روباه می‏کرد به حرف‏های او گوش می‏داد، تا حرف‏های روباه تمام شد و سرش را پایین انداخت و دوباره مثل دفعه‏های قبل سرش را بالا گرفت و گفت: «چه بر و رویی داری»

کلاغ که تازه متوجه شده بود روباه مصنوعی است آن‏قدر دلش گرفت که بدون اینکه پنیر را بردارد پرواز کرد و رفت...

[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 18:04 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.
درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی