تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ


صف  بسته اند پیش تو دیوارها مدام

قد می کشند دور و برت خارها مدام

جرم تو زندگی ست ، نفس می کشی زلال

سر می کشند دوروبرت مارها مدام

تو میوه داری از همه سو سنگ می خوری

این است سرنوشت ثمردارها مدام

تو راست قامتی و تناور ، از این سبب

تحریک می شوند تبردارها مدام

آزاد می شوی دگر از بندها اگر

راضی شوی به رسم دغل کارها مدام

آسوده می شوی تو از این فتنه های گنگ

عادت کنی اگر به لجن زارها مدام

اما تو عاشقی ، تو وعادت به منجلاب ؟

اما تو شاعری ، تو واین عارها مدام؟!!

نه نه ! تو سبز و روشن و پربرگ و بر بمان !

در حسرت نگاه تبردارها مدام


دکتر کاووس حسن لی


پی نوشت:

- این روزها ، روزهای غریبی است . شده ام کلاف سردرگم ، شاید هم این زندگی ست  که دارد با من اینگونه بازی می کند ! گم کرده ام ،  خودم را ، خدایم را ، امیدم را ، شفایم را ، خدایم را ، خدایم را !

شاید هم او از من دور شده تا التماس کنان به سمتش بروم و از او فقط او را بخواهم ! به خودش قسم دردم را میدانم اما دوایش تنها دست خود اوست !

کم حوصله ام ، بی طاقتم ، کم صبرم ، طاقت هیچگونه حرفی در من نیست ! اصلا در یک کلام ، غیر قابل تحمل شده ام ! خودم می دانم و اقرار می کنم ،  از من بگذرید !


[ جمعه 23 مرداد 1394 ] [ 12:57 ] [ هادی ] [ نظرات ]
دنبال خوشبختی می گردیم، اما نمیدونیم خوشبختی روزای قبل و بعد از سربازیه!
روزایی که پیش خونواده مون هستیم
روزایی که می تونیم هرجا میخوایم بریم و هرکاری می خوایم بکنیم
روزایی که آزادیم
روزایی که محترمیم و کسی بهمون اهانت نمیکنه
و خیلی چیز دیگه...
یه رفیقی دارم توی تربت میگه اینجا باید گوسفند باشی تا بهت سخت نگذره


[ پنجشنبه 22 مرداد 1394 ] [ 17:25 ] [ هادی ] [ نظرات ]
خیلی ممنون انقدر آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی

همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟

همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم

ترانه سرا: محسن شیرالی


[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 07:44 ] [ هادی ] [ نظرات ]
 
 
هیچ وقت فکر نمی کردم سربازی توی تربت حیدریه اینقدر سخت باشه، تنها دلخوشیم اینه که یک روز تموم میشه
تنها چیزی که اونجا آرومم می کنه نمازه
دعا کنید انتقالیم هرچه زودتر جور بشه برم ازون جهنم

[ یکشنبه 21 تیر 1394 ] [ 16:54 ] [ هادی ] [ نظرات ]

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهـــم دختــر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا  یاد  دارم  برگی  از  تاریـــخ  بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابـــم هر چـه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا  کنــــار  قاب  عکست  جان  سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک  تکانی  لا اقل  مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیـــم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنهــا یک بغـــل  بابای من باش

ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دست هایت  آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دست هایم

شاید تو هم شرمنده یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبــی ندارد خاک هـــم باشی قبــول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

تنها تلاشش انتظار است و سکوت است

پروانه ای  که  تـــوی  تار  عنکبوت  است

امشب عروسی می کنم جای تو خالی

پای  قبــاله  جای  امضــــای  تو  خالی

ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم  بابای  معلوم  الاثر  باش


[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 13:01 ] [ هادی ] [ نظرات ]

از این تولد هر روز های بی ثمری

درون صفحه ی عمرم یکی پس از دگری

از این عذاب شکستن به جرم بی خبری

شبیه ناخن غافل که مانده لای دری

  

بعید نیست شبی قید خانه  را بزنم...

  

 

و فتنه ای بشوم در لباس یک دختر

و بعد از سر لج ، غرق در لجن تا سر

و روح خسته ی من با شکنجه همبستر

خلاصه.... خودکشی  اما به شیوه ای دیگر 

 

 

چگونه دست به این کار ناسزا بزنم؟؟؟

  

 

من آن غریق نجاتم که خود غریق غمم

که بی تو لحظه به لحظه فقط رفیق غمم

که بی تو آخر قصه صدای جیغ غمم

رگی نشسته به خونم که زیر تیغ غمم

 

 

                      چه سرنوشت بدی ... وای اگر که جا بزنم                        

 

 

 

دلم گرفته از این روزهای تنهایی

مریض تر شدم از یک مریض سرپایی

 نه! من نیاز ندارم به قلب اهدایی

فقط بگو...  تو به  دیدار من نمی ایی؟ 

 

 

که  مرهم نفست را به زخم ها بزنم؟

 

 

کمی ستاره بده تا به آسمان بدهم

 به زخم های کبودش تو را نشان بدهم

امید رفته ی شب را دوباره جان بدهم

نوید آمدنت را به این وآن بدهم

 

 

خدا اجازه بده تا تو را صدا بزنم

 

پی نوشت:

- اسم شاعرم خاطرم نیس ولی میدونم عضو انجمن شعر گره مشهده



[ جمعه 29 خرداد 1394 ] [ 12:57 ] [ هادی ] [ نظرات ]

 

نام تو را خواندم و شعری سپید

در غزلستان خیالم دمید

در پی نام تو غزل مست مست

آمد و در خلوت شعرم نشست

نام تو را خواندم و گویی بهار

با دل من داشته صدها قرار

نام تو آغاز شکوفایی است

حرف تو لبریز ز گویایی است

پیش قدوم تو، افق خم شده

سنگ پر از صحبت زمزم شده

بید اگر خم شده، مجنون توست

لاله اگر سوخته، دلخون توست

سرو اگر قامتی افراشته

رایت سبز تو نگه داشته

گل چو به توصیف تو پرداخته

گونه‌اش از شوق، گل انداخته

آب ز حرف تو زلال آمده

چشمه از این زمزمه حال آمده

غنچه به عطر نفست باز شد

فصل شکفتن ز تو آغاز شد

شعر اگر عاطفه آموخته

چشم به لعل غزلت دوخته

آینه و آب زلال توأند

در همه جا غرق خیال توأند

آب گرفته است ز رویت وضو

آب به لطف تو پر از آبرو

هر چه بهار است ز لبخند توست

هر چه شکفته است ز پیوند توست

بی‌تو سخن‌ها همه بی‌ بال بود

سیب سبدهای غزل کال بود

حنجره‌ات تا غزل آغاز کرد

بسته‌ترین پنجره را باز کرد

دل به سخن‌های تو عاشق‌ تر است

روی شهید تو شقایق‌ تر است

با تو من و عشق صمیمی شدیم

یکشبه یاران قدیمی شدیم

تازه شدم تا به تو دل باختم

هر چه شدم تازه غزل ساختم

هر چه من و شعر قدم می‌زنیم

حرف تو را باز رقم می‌زنیم

 

پرویز بیگی حبیب آبادی


[ پنجشنبه 28 خرداد 1394 ] [ 20:17 ] [ هادی ] [ نظرات ]


سه‌تا غصه به‌شدت یادم افتاد
دوتاشان را به‌سرعت بردم از یاد
یکی‌شان اینکه یادم رفته از کی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

«ز دست دیده و دل هردو فریاد
که هرچه دیده بیند دل کند یاد»
دوباره نکته‌ای را یادم افتاد
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

ته چاه عمیقی می‌زنم داد
سر کوه بلندی می‌وزد باد
به غیر از سوزن من توی این شعر
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

طلب کردم دلار نرخ آزاد
فروشنده دوتا سکه به من داد
تشکر کردم از ایشان و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

اگر ظرف غذا باشد به تعداد
غذا هم می‌رسد حتما به افراد
چرا پس با وجود این‌ عدالت
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

اگر که در بیاید از کسی داد
به سرعت می‌رسد نیروی امداد
تعجب می‌کنم با این‌همه نظم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

در عصر سایبر و تسخیر پهباد
که شد اینترنت ملی هم ایجاد
در عصر انفجار اطلاعات
کتابم گیر گرده توی ارشاد

 

شبی شد ماهی از تنگ خود آزاد
و با آزادی‌اش درسی به من داد
خجالت می‌کشم دیگر بگویم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

«سیه‌چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد
مرا از یاد برد آخر، ولی من »
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

یکی دردش یکی درمانش آباد
یکی وصلش یکی هجرانش آزاد
«من از درمان و درد و وصل و هجران»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

گلی خوشبوی در حمام بغداد
رسید از دست کا‌گ‌ب به موساد
پیامک زد به سی‌آی‌ای، ام‌آی‌سیکس
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

یکی بویی شگفت‌انگیز می‌داد
به‌طوری که وجودم رفت بر باد
«به او گفتم که مشکی یا عبیری»
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

دو شب خوردم به جای شام سالاد
شدم از بند هرچی چربی آزاد
ندارم هیچ اضافه‌وزنی اما
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

نگاهم تا به چشمان تو افتاد
همه عقل و شعورم رفت بر باد
شما توی گلویم گیر کردی
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

به‌ناگه عابری در جوی افتاد
گرفتم دست او را باب امداد
وی از بنده تشکر کرد، گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

یکی از پشت‌بام برج میلاد
درون تونل توحید افتاد
زدم اورژانس فورا زنگ و گفتم
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

اگر دستم رسد بر چرخ زامیاد
به‌دقت می‌کنم آن چرخ را باد
مگر آن لحضه‌ها یادم رود که
کتابم گیر کرده توی ارشاد

 

سرم خلوت! حسابم پر! دلم شاد!
شدم از بند عقل آزاد آزاد
دیریم رام رام دارام رام رام دیریم رام
کتابم گیر کرده توی ارشاد...

شاعر : مهدی استاد احمد


[ پنجشنبه 14 خرداد 1394 ] [ 23:27 ] [ هادی ] [ نظرات ]
یک بار دیگر،


 تهران



پی نوشت: 
- سلام، امروز نتیجه تقسیم سربازیم اومد، افتادم 01 تهران... بی هوا یادم اومد دفعه آخری که رفتم تهران، بخاطر شرکت در اختتامیه جشنواره قرآنی وزارت علوم، سه روز هتل باباطاهر بودم، امکانات عالی، خوشگذرونی، جایزه و کلی چیزای خوب دیگه...
حالا دوباره تهران، اما این کجا و آن کجا...

[ چهارشنبه 19 فروردین 1394 ] [ 13:00 ] [ هادی ] [ نظرات ]

 



قدیســه ی خاندان طاها... زهرا 

بانوی ادب ام ابــیها... زهـــــرا 

از عمـــق دلت گوش کنی می گوید 

دیوار و  در ِسوخته... زهرا... زهرا...

[ سه شنبه 4 فروردین 1394 ] [ 12:37 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 26 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی