تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ده سال بعد از حال این روزام
با کافـه هـای بــی تو درگیرم

گفتم جهان بی تو یعنی مرگ

ده سال ِ رفتــی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام

تو تــوی آغـــوش یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست

تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی

ده سال بعـــد از حــال این روزام

من چهل سالم می شه و تنهام

با حوصـــله  ،قرمز، سفید ، آبی

رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده

از ریمل ِ با گریـــه هـــــــا جـــــاری

از سایه روشن های بعد از ظهر

از شوهری کـــه دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین

توُ بستر ِ بـــی تابتون تا صبح

تکلیف تنهـاییــم روشن بود

مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم

با بوسه هــــای تلـــخ هر جایـی

ده سال ِ وقتی شعر می خونم

لبخند ِ روی صندلــــی هــایــی

یه عمر بعد از حال این روزام

یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه

بارون دلم می خواد ،هوا اما

مثل موهای دخترت صـــافه


[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 19:29 ] [ هادی ] [ نظرات ]
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

[ یکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 19:20 ] [ هادی ] [ نظرات ]

بزرگی را گفتند: زندگی چند بخش است؟
 گفت:  دو بخش؛ کودکی و پیری 
 گفتند: پس جوانی را چه شد؟
 گفت: با عشق ساخت... با بی وفایی سوخت... و با جدایی مرد....

[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 18:38 ] [ هادی ] [ نظرات ]

به سه چیز تكیه نكن ، غرور، دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد...

[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 18:37 ] [ هادی ] [ نظرات ]

بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید كه بیش از این نپسندی به كار عشق
آزار این رمیده ی سر در كمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست؟ عشق كدامست؟ غم كجاست...

[ جمعه 3 مرداد 1393 ] [ 18:24 ] [ هادی ] [ نظرات ]

آدم باید عاشق خدا باشه
حداقل عاشق کسی هستی که میدونی یه روز بهش میرسی...

[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 20:06 ] [ هادی ] [ نظرات ]

عمر عقاب 70 سال بوده ولی به 40 که میرسد،چنگالهایش بلند، نوک تیزش کند و خمیده شده و شهبال های کهنسال بر اثر کلفتی پر به سینه می چسبد و پرواز برایش دشوار میشود.

آن گاه عقاب است و دوراهی...! بمیرد یا دوباره متولد شود؟ ولی چگونه؟!

او به قله ای بلند رفته و نوک خود را آنقدر به صخره میکوبد تا کنده شده و نوک جدید بروید؛ سپس با نوکش تک تک چنگالهایش را کنده تا دوباره چنگالهای نو درآید و بعد پرهای کهنه را میکند...

این روند دردناک 150 روز طول میکشه ولی پس از 5 ماه عقابی تازه متولد میشه که میتونه 30 سال دیگه زندگی کنه...!

برای زیستن باید تغییر کرد، درد کشید و از آنچه که دوست داشت گذشت...عادات و خاطرات بد را هرس کرد و دوباره متولد شد...!

 


[ چهارشنبه 1 مرداد 1393 ] [ 21:21 ] [ هادی ] [ نظرات ]

چه گذشته ست به تو !؟ آه! خدا می داند
چه در آن وقت ِ شبانگاه ، خدا می داند

غیر از آن چاه کسی دردِ دلت را نشنید
گفته بودی چه به آن چاه، خدا می داند

بعد از آن واقعه ی تلخ تر از تلخ گذشت
زنـدگـیِ تـو به اِکـراه ! خدا می داند !

آرزویت شده بود اینکه از اینجا بروی
بشود عمرِ تو کوتاه ! خدا می داند !

زندگی بعد چنان واقعه ای سخت گذشت
تا چه حد سخت وَ جانکاه ، خدا می داند

من به قربانِ دلت! هیچ کسی، هیچ کسی،
نیست از قــلـب تو آگاه ، "خـُـدا" می داند

چـِـقـَـدَر صبر کند شیعه ی تو ، تا برسد
پسر فاطمه از راه ، خدا می داند ...

[ مـُ نــَ وَ ر ه الـ سـ ا د ا ت نــَ مـ ا ئـ ـی ]


[ یکشنبه 29 تیر 1393 ] [ 21:09 ] [ هادی ] [ نظرات ]

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری
سر خود آینه را غرق تماشا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را میخاهم
گور بابای دلی را که به اغوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟
به چه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت
آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل، از روی لبم لب بردار
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهی خرامان! سر جایت بتمرگ
هی نخاه اینهمه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میایی در خاب
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری

لعنتی! عمر مگر از سر راه آوردم
که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو، وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را نبری یا ببری

"شهراد میدری"

 


[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 17:11 ] [ هادی ] [ نظرات ]

خسته ام از نبودنت هر روز
خسته از روزهای پر دردم
خسته از سرزمین غمگینم
خواستم تا همیشه برگردم

وسط گریه گریه کردم تا...
چشم هایت به شعر تابش کرد
تا بیایی به شعر من باید
از تمام حروف خواهش کرد

اول قصه روی برگرداند
روی من چشم های خود را بست
شعرهایی که بعد تو باشد
آشنایی زدایی محض است

خط زدم کل روزهای تو را
تکه ای کاغذی و خودکارم
من خودم پا گذاشتم به دلت
از سرت دست برنمی دارم

خسته ام از سکوت بعد از این
بی تو هرشب دوبار غمگینم
بروم بی تو، بی تو برگردم
مثل حس قطار غمگینم

چه کنم من که موی تو هرصبح
رنگ روشن به آسمان می داد؟
بی شرف چشم های لعنتی ات
آخرش کار دستمان میداد...

میروی باز چهره ات اما
وسط گریه های من تار است
هیچکس، هیچکس نمی فهمد
سرنوشت قطار تکرار است

باید این شعر را دوباره نوشت
نیستی تو دوباره نامه دهم
نیستی تو خودت بگو که چطور
بی تو این شعر را ادامه دهم...

سید علی رضائی


[ چهارشنبه 25 تیر 1393 ] [ 21:07 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 19 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :