تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی
بشنود یک نفر از نامزدش دل برده
مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی
که به پرونده ی جرم پسرش برخورده
خسته ام مثل پسر بچه که درجای شلوغ
بین دعوای پدر مادر خود گم شده است
خسته مثل زن راضی شده به مهر طلاق
که پس از بخت بدش سوژه ی مردم شده است
خسته مثل پدری که پسر معتادش
غرق در درد خماری شده فریاد زده
مثل یک پیرزنی که شده سرباز عروس
پسرش پیش زنش بر سر او داد زده
خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم
دکترش گفته به درد سرطان مشکوک است
مثل مردی که قسم خورده خیانت نکند
زنش اما به قسم خوردن آن مشکوک است
خسته مثل پدری گوشه ی آسایشگاه
که کسی غیر پرستار سراغش نرود
خسته ام بیشتر از پیر زنی تنها که
عید باشد نوه اش سمت اتاقش نرود
خسته ام کاش کسی حال مرا می فهمید
غیر از این بغض که در راه گلو سد شده است
شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید
در پی معجزه ای راهی مشهد شده است
"علی صفری"

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 20:56 ] [ هادی ] [ نظرات ]
یکی از مخاطبان «همشهری سلام» آدم بسیار جالبیه، گاهی روزی 50، 60 پیامک می فرسته، زیاد به مطالب ما کار نداره، حرف دل خودش رو میزنه، یک بار تو نمایشگاه کتاب دیدمش، فهمیدم زندگی پر فراز و نشیبی داشته و الان خیلی تنهاست، البته با چاپ گاه گاه پیامک هاش برای خودش یک پا سلبریتی شده. بیشتر پیامک هایی که می فرسته هم تولید ذهن خودشه، امروز هم کلی پیامک فرستاد اینم بعضیاش: 
* اینقدر کلید اسپیس رو نزن، این همه دوری و جدایی کافی نیست؟ 
* این روزها شیشه شده ام زود میشکنم اما بدجور میبرم. 
* ﺍﺳم هاﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﺗﺼﻮﯾﺮﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﻣﺸﺨﺼﺎﺕ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﺗﻨﻬﺎ یک ﭼﯿﺰ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺍﺭﺩ… ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ!! 
* بیچاره من، کسی را پاشویه می کردم که از تب دیگری می سوخت…! 
* ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺪﻩ ﺁﺩﻡ ﺗﻮ ﯾﻪ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﻗﺮﺍﺭﺑﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﻭﻡ از ﺷﮑﻠﮏ ﻫﺎﯼ ﯾﺎﻫﻮﻣﺴﻨﺠﺮ ﻫﻢ ﺑﯿﺎﻧﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﺶ ﻧﺒﺎﺷﻪ !

پی نوشت:
- به نقل از صفحه شخصی مصطفی صابری سردبیر بخش همشهری سلام

[ سه شنبه 29 مهر 1393 ] [ 20:47 ] [ هادی ] [ نظرات ]

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 08:20 ] [ هادی ] [ نظرات ]

صفا ، مهربونی ، متانت

تمام اینها توی ذهن من یک معنا داره... مامانم

همیشه طمانینه در کلامش رو دوست داشتم

آرامش بی نظیری که گاهی اوقات توی صورتش می بینم هم اعجاب انگیز و دوست داشتنیه

این پست رو تقدیم میکنم به مادرم گلم که همیشه اذیتش کردم 


[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 19:09 ] [ هادی ] [ نظرات ]
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا كن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترك ره بلا كن

ماییم و آب دیده در كنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا كن

خیره كشی است ما را دارد دلی چو خارا

بكشد كسش نگوید تدبیر خونبها كن

برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن

دردیست غیر مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم كین درد را دوا كن

در خواب دوش پیری در كوی عشق دیدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوی ما كن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها كن



[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 14:15 ] [ هادی ] [ نظرات ]

درسته زیاده اما پیشنهاد می کنم حتما تا آخرش بخونین!

هنوز

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود، آدمی بود، امّا این آدم هنوز پنیری درست نکرده بود تا کلاغی آن را به منقار گیرد، سر درختی رود و قصه‏ی ما شروع شود.

روباه و کلاغ

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود و پنیری که تازه تولید شده بود. پنیر به منقار کلاغ و کلاغ بالای درخت بود. روباه از آن زیر گذشت. طمع در پنیر کرد، گفت: «ای کلاغ! شنیدم صدای خوبی داری...» کلاغ که می‏دانست اگر شروع به خواندن کند پنیر از دهانش می‏افتد و طعمه‏ی روباه می‏شود گفت: «پنیر را بخورم بعد می‏خوانم.»

بعد روباه پنیر را خورد.

صبحانه‏ ی مرد جنگل‏بان

مرد جنگل‏بان یک روز صبح که از خواب بیدار شد چیزی جز چند قطعه نان برای خوردن نداشت. به زنش گفت: «چای را دم کن تا بروم پنیر بیاورم.» مرد جنگل‏بان از کلبه بیرون زد. نگاه به سر درخت‏ها می‏کرد تا کلاغی را با تکه‏پنیری به منقار دید. گفت: «غلط کرده هر کی گفته تو صدا نداری...» کلاغ که حس کرد مرد جنگل‏بان صداقت دارد شروع به خواندن کرد و پنیر از منقارش افتاد. مرد جنگل‏بان آن را برداشت و به کلبه رفت تا با زنش نان و چای و پنیر بخورند. فقط به زنش گفت: «خوب بشورش»

بیا

کلاغی روی شاخه‏ی بلندی نشسته بود. قطعه‏پنیری به منقار داشت. روباه به بوی طعمه به آن سو کشانده شد. کلاغ را بر بالای درخت دید. گفت: «تو چه خوشگلی. چه حرکات زیبایی داری! اگر آوازت چون پر و بالت باشد پادشاه پرندگان خواهی بود...» کلاغ تکه‏پنیر را جلوی روباه پرت کرد و گفت: «بیا بگیر، تبریزی نیست.»

ایده‏آل

روباهی در کلبه‏اش تلویزیون داشت. برنامه‏های آواز تلویزیون را دیده بود. تکه‏پنیری از خانه‏ی یک روستایی دزدید. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغی بر بالای درختی دید. خوشحال شد. رو به کلاغ گفت: «اگر برای من بخوانی این پنیر را به تو می‏دهم.» کلاغ گفت: «قار قار قار قار قار» روباه گفت: «والله خوب می‏خوانی» بعد تکه پنیر را برای کلاغ گذاشت و رفت.

تکنولوژی

کلاغی و روباهی در حاشیه‏ی جنگلی زندگی می‏کردند. یک روز روباه از جنگل می‏گذشت. کلاغ را بر بالای درختی دید. تکه‏پنیری به منقار داشت. روباه گرسنه بود. در فکر رفت که چطور طعمه را از منقار کلاغ برباید. فکری کرد. شماره‏ی موبایل کلاغ را گرفت. کلاغ گفت: «الو، الو...» روباه گفت: «سلام! خواستم به خاطر پنیر ازت تشکر کنم.»

قار قار

کلاغی پروازکنان بر شاخه‏ی درخت تنومندی نشست. به منقارش تکه‏پنیری داشت. آن را روی شاخه گذاشت تا استراحتی کند. روباه گرسنه‏ای زیر درخت می‏گذشت. کلاغ گفت: قار قار قار ... روباه گفت: چیه! چی می‏خواهی؟ کلاغ گفت: منظورم اینه تو چه با شکوهی! چه با ابهتی! چه دمی داری! یال تو را شیر ندارد! چه پنجه‏ای.... اگر صدا و غریدنت هم با شکوه باشد پادشاه جنگل خواهی شد. روباه که فهمید با کلاغ حقه‏بازی روبه‏روست که دستش انداخته، با غیظ گفت: اگر دستم بهت برسد! بعد روباه دمش را لای پایش گذاشت و سرش را پایین انداخت که برود که کلاغ گفت: قاه قار، قاه قار. روباه گفت: باز چیه؟ کلاغ گفت: هیچی، خندیدم.

حرف آخر

کلاغی تکه‏پنیری سرقت کرد. فرار کرد و بر سر تیر چراغ برقی نشست. پسر‏بچه‏ای با تفنگ ساچمه‏ای او را زد. کلاغ گفت: «آخ» و پنیر از منقارش افتاد. خودش هم مرد. آخرین حرفش این بود: صد رحمت به روباه.

تفاوت

کلاغ پیری تکه‏پنیری دزدید. روی شاخه‏ی درختی نشست. روباه گرسنه‏ای از زیر درخت رد می‏شد. بوی پنیر شنید. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت: «ای وای تو این‏جایی! می‏دانم صدای معرکه‏ای داری! چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان.» کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: «این حرف‏های مسخره را رها کن! امّا چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.» روباه گفت: «ممنونت می‏شوم، به خصوص خیلی گرسنه‏ام، امّا من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.»

کلاغ گفت: «باز که شروع کردی! اگر گرسنه‏ای به جای این حرف‏ها دهانت را باز کن، از همین‏جا یک تکه می‏اندازم که صاف در دهانت بیافتد.» روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: «به‏تر است چشمت را ببندی که نفهمی تکه‏ی بزرگی می‏خواهم برایت بیاندازم یا تکه‏ی کوچکی است.» روباه گفت: «بازیه؟ خیلی خوبه. بهش میگن بسکتبال.» بعد روباه چشم‏هایش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری سنگی به پایین انداخت که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: «بی‏شعور! این چی بود!» کلاغ گفت: «کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی‏داند، تفاوت پنیر و سنگ را هم نمی‏داند.»

روباه هم

پیر کلاغی بود. پنیری به منقار داشت. بر روی درختی نشسته بود. روباهی می‏گذشت. گفت: «ببینم پنیرت، پنیر پیتزاست؟» کلاغ سرش را به علامت «نه» بالا انداخت و روباه بی‏اعتنا گذشت. کلاغ در دل گفت: «روباه هم روباه‏های قدیم!»

واه!

آقا روباهه که در جنگل به دنبال غذا برای زن و بچه‏اش می‏گشت، چشمش به خانم کلاغی افتاد. بر شاخه‏ی درختی تناور نشسته بود. زیبا و خوش هیکل بود و به منقار غنچه‏ایش تکه‏پنیری داشت. روباه به طمع پنیر همان کلک قدیمی را زد و گفت: تو چقدر زیبایی، چقدر قشنگی، چه پرهایی داری، اگر صدایت هم قشنگ باشد پادشاه پرنده‏ها می‏شوی... خانم کلاغ اعتنا نکرد . رویش را از روباه برگرداند. روباه دوباره گفت: البته پرنده‏های خوش‏آواز زیادند، امّا اگر تو خوش‏آواز باشی همه‏چیزت جور در می‏آید...

خانم کلاغ در این لحظه پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و عصبی گفت: واه! چه بی‏چشم و رو، مگر خواهر و مادر نداری؟ روباه که تا آن روز با همچین پدیده‏ای برخورد نکرده بود ترسید و پا به فرار گذاشت.

آینده‏ی نزدیک

کلاغی تکه‏پنیری دزدید. هرچه به دنبال درختی گشت تا روی آن بنشیند پیدا نکرد. عاقبت از روی ناچاری روی یک درخت کوتاه مصنوعی نشست. روباهی آرام‏آرام زیر درخت آمد. ایستاد. سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی‏خوب است! اگر مثل بر و رویت باشد من خودم بنده‏ی تو هستم! همه‏ی حیوانات غلامت می‏شوند، تو پادشاه جنگل می‏شوی...»

کلاغ که حالش از درخت مصنوعی گرفته شده بود از دیدن روباه خوشحال شد و تکه‏ای از پنیر را جلوی او انداخت و گفت: «اگر گرسنه نبودم حاضر بودم همه‏ی پنیر را بدهم.» بعد گفت: «تو از این درخت ناراحت نیستی؟» روباه بدون این که اعتنایی بکند یا جواب کلاغ را بدهد، دوباره سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی خوب است...» کلاغ در همان حال که با تعجب نگاه حرکات کند و یک‏نواخت روباه می‏کرد به حرف‏های او گوش می‏داد، تا حرف‏های روباه تمام شد و سرش را پایین انداخت و دوباره مثل دفعه‏های قبل سرش را بالا گرفت و گفت: «چه بر و رویی داری»

کلاغ که تازه متوجه شده بود روباه مصنوعی است آن‏قدر دلش گرفت که بدون اینکه پنیر را بردارد پرواز کرد و رفت...

[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 18:04 ] [ هادی ] [ نظرات ]
سیمین بهبهانی : 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

*************************************

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

*************************************
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


 *************************************

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 23:05 ] [ هادی ] [ نظرات ]


سیگار های بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟

دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!


نفیسه بالی



[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 10:20 ] [ هادی ] [ نظرات ]
 
امروز نشستم غم فردا خوردم
در دست زمانه خم شدم تا خوردم
مانند تو در عشق دو رو باید بود
من چوب همین صداقتم را خوردم
  
" مرتضی لطفی "

[ چهارشنبه 9 مهر 1393 ] [ 10:08 ] [ هادی ] [ نظرات ]


پی نوشت:
- این عکس کوچیک حرفهای خیلی زیادی پشت خودش داره، مفهوم عمیقی که در پس این عکس هست رو هرکسی نمی تونه بفهمه
- مفهوم این عکس رو بگید

[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 19:25 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 24 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی