تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
داغ جگرسوز 


[ جمعه 16 مهر 1395 ] [ 00:37 ] [ هادی ] [ نظرات ]
«من از مرگ ابایی ندارم. آن هم، چنین مرگ پرافتخاری. من می‌میرم تا نسل جوان ایران از مرگ من عبرت گرفته و با خون خود از وطنش دفاع كند و نگذارد جاسوسان اجنبی براین كشور حكومت نمایند. من درهای سفارت انگلستان را بستم، غافل از آنكه تا دربار هست، انگلستان سفارت نیاز ندارد!» 
 دكتر سیدحسین فاطمی؛ لحظاتی پیش از شهادت
در نیمه شبی پاییزی، تازه سپیده دم روز نوزدهم آبان سال 1333 جان می‌گرفت كه «سید حسین فاطمی» دقایقی پیش از جان دادن این سخنان را فریاد كرد. دو سرباز بدن بیمار و نیمه جانش را كه در تب می‌سوخت، كشان كشان تا محوطه زندان آوردند، تا پای جوخه اعدام. غریب است این روایت تاریخ كه فاطمی در آن لحظه كه پایان داستان حیات خویش را بی‌هیچ راه مفرّی پیش چشم می‌دید، چه شور و غوغایی در سر داشت كه این‌چنین از روی سلامت عقل و هوشیاری، نه تنها سرتیپ آزموده و سربازان جوخه اعدام را كه تاریخ ایران را خطاب قرارداده و از مرگی پرافتخار گفت. 
فاطمی در اوج احتضار و در آن حال نزار، بسیار ظریف و موشكافانه حیات سیاسی خود و سرنوشت جامعه سیاسی كشورش را برای كتاب تاریخ ایرانیان بازگو می‌كند و فرجام تلخش را در سرسپردگی شاه و دربار به بیگانگان می‌بیند و فریاد می‌زند. واپسین جمله فاطمی، می‌تواند سرآغازی باشد برای یافتن چرایی آنچه پایان فاطمی را آن‌گونه تلخ رقم زد. 
سید حسین نوجوانی 17 ساله بیش نبود كه از اصفهان پای بر تهران، پایتخت از سیاست ملتهب كشور گذاشت. ذوق و قریحه‌اش در نشر و نگارش خیلی زودتر از آنچه به باورش بیاید، او را شهره مطبوعات آن عصر كرد و چیزی نگذشت كه در روزنامه ستاره جوان سرمقاله نویس شد. رفته رفته صدای قلم و مقالات گیرا و بی‌محابایش توجه مردم و اهالی سیاست را معطوف به خویش كرد. چند ماه بعد، تلاش‌ها و دوندگی هایش برای انتشار روزنامه‌ای مستقل به بار نشسته و موفق به راه اندازی روزنامه « باختر امروز» شد. 
جهان همچنان درگیر و دار جنگ بود و وضع كشور نیز بحرانی، كه سرمقاله‌های آتشین فاطمی در « باختر امروز » مهر تعلیق مجوز و توقیف را برپیشانی روزنامه زد. فاطمی در این زمان به جهت ادامه تحصیل عازم پاریس شد و به‌رغم مشكلات فراوان مالی، پس از قریب به چهارسال، با رتبه عالی دكترای حقوق به كشور بازگشت. پس از بازگشت، مجددا فعالیت روزنامه « باختر امروز » را از سرگرفت و در نخستین شماره‌اش نوشت: « عامل تمام فجایع اجتماعی ایران این واقعیت است كه دیكتاتورها و قدرت‌های سلطه گر تاب تحول اظهارنظر دیگران را به‌خصوص اگر به‌نفع مردم باشد، ندارند.» از این تاریخ به بعد چهره‌ای به زندگی فاطمی وارد شد، كه مسیر زندگی‌اش را تغییر داد؛« دكتر محمد مصدق». امواج نهضت ملی در مخالفت با خیره سری‌های رژیم پهلوی تازه جان گرفته بود كه روزنامه‌نگار جوان و بی‌پروای تهران را كه تشنه فضای باز سیاسی بود مجذوب خویش ساخت و از آن تاریخ به بعد، مصدق بدل به راهبر و مراد دكتر فاطمی شد.
قلم آتشین فاطمی این بار محو در اهداف نهضت ملی مصدق شد و مجلس سر تا پا وابسته به دربار شاه را نشانه گرفت. در 12 مهر 1328 سرمقاله‌ای با عنوان «این دزدها باز هم سواری می‌خواهند» به قلم فاطمی نوشته شد كه حقیقت عریان‌اش مجددا «باختر امروز» را دچار توقیف كرد. فاطمی در بخشی از آن مقاله نوشته بود: «این وكلای دوره پانزدهم مجلس شورای ملی، چون دزدانی وقیح خیال می‌كنند یك بار دیگر می‌توانند در پناه پستی، تملق و چاپلوسی پناه گرفته و كاری از پیش ببرند.» 
فاطمی جوان پس از بسته شدن «باختر امروز» دیگر تك چهره یك روزنامه‌نگار را نداشت و در كنار محمد مصدق، تمام قد مبدل به یك همرزم و مبارز گشت تا آنجا كه در غائله اعتراض به عدم صحت و سلامت انتخابات دوره پانزدهم مجلس شورای ملی، فاطمی یكی از بیست نفری بود كه به همراه مصدق در دربار متحصن شدند. پس از پایان بی‌فرجام تحصن و وقوع ترور هژیر، حكومت نظامی در تهران برقرار شد و مصدق به احمدآباد تبعید شد. روزی دكتر فاطمی جمعیت متحصن را بسوی احمدآباد گسیل داشت و در آنجا طی یك سخنرانی اعلام كرد: «اكنون كه فواید كار دسته جمعی و قدرت وحدت بر همه دوستان معلوم شده، چه خوب است كه همه دست به دست هم دهیم و تحت نظم و دیسیپلینی خاص، در جهت پیشبرد اهداف ملی خود "جبهه ملی" را راه اندازی كنیم.» این نطق فاطمی سرآغازی شد برای نشستن رخت سیاست بر تن فاطمی جوان. 
جبهه ملی رسما آغاز به‌كار كرد. به مدد سخنرانی‌ها و نطق‌های آتشین و پی در پی فاطمی و تبلیغات مستمر او، سرانجام مصدق توانست ضمن تشكیل مجلس شانزدهم، به‌عنوان یكی از وكلای مردم تهران وارد مجلس شورای ملی شود. ورود مصدق به مجلس همراه گشت با ارائه طرح «ملی شدن صنعت نفت» (توسط مصدق) در صحن علنی مجلس. مصدق سال‌ها بعد رسما اعلام نمود كه اول كسی كه پیشنهاد ملی كردن صنعت نفت را مطرح نموده و در جلسه جبهه ملی، در خانه نریمانی (یكی از اعضای جبهه) آن را پیشنهاد داده، دكتر فاطمی بوده و خدمات این طرح مدیون اوست. 
می توان گفت آنچه برای فاطمی جوان پایانی در پای جوخه اعدام را رقم زد، فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی‌اش از این برهه به بعد بود. فاطمی همه تلاش و فعالیت هایش را مصروف و معطوف به پیروزی نهضت ملی كردن صنعت نفت نمود. فاطمی بدرستی دو مانع و سد بزرگ بر سر راه پیروزی نهضت نفت دیده بود و بدین سبب بود كه هرچه در توان داشت در راه مبارزه با این دو عامل گذاشت: «دربار شاه و انگلستان». 
روزی نبود كه فاطمی در روزنامه«باختر امروز» بر سیاست‌های استعماری و مزورانه انگلستان نتازد و شاه و دربار و دولت را به سبب بنده و عبد بیگانگان بودن بی‌آبرو نكند. وی در آذر ماه 1330 نوشت: «پریشانی و فقر و درد ما علاج نخواهد شد مگر آنكه ریشه كمپانی (نفت ایران و انگلیس) از بیخ و بن كنده شده و ایرانی پس از 50 سال تحمل بربادرفتن ذخایر و هستی‌اش توسط سهامداران لندن ، سرنوشت خویش را در كف فرزندان وطن خویش بسپارد...» 
دربار به حیله‌های گوناگون از تهدید و ارعاب گرفته تا پیشنهاد تطمیع مالی، سعی در خاموش كردن  فاطمی داشت. 
پس از رأی اعتماد مجلس و نخست‌وزیری دكتر مصدق، فاطمی به عنوان معاون نخست‌وزیر معرفی و منصوب شد. دربار دل به این خیال خام بسته بود كه شاید سودای سیاست ورزی و دولتمردی، آتش وجود فاطمی را در مبارزه با دربار خاموش و سرد كند ولی نه تنها چنین نشد بلكه وی با آن قلم تیز و برانش دست از سر دربار و شاه جوان برنداشت. ورود فاطمی به دولت، برای وی اسباب و تریبونی شد جهت تاخت و تازی بی‌امان به انگلستان و سیاست‌های شاه. فاطمی در همان سال اول حضور در دولت، از تریبون مجلس فریاد برآورد كه: «اساس هدف جهاد ما این بود كه دست خارجی (انگلستان) و عوامل داخلی سرسپرده او (دربار شاه) از سرنوشت كشور و نسل‌های آینده ایران كوتاه شود. به‌درستی كه بیرون ریختن انگلیسی‌ها از آبادان، یكی از بزرگ‌ترین نبردهای قهرمانانه در تاریخ ایران به‌شمار می‌آید.» 
استعمار پیر و كهنه كار، روز به روز بیش از پیش مقهور قلم نترس و افشاگری‌های فاطمی جوان می‌شد، نه توان بازسازی چهره خویش را در میان افكار عمومی ایران و جهان داشت و نه قدرت دفاع و مقابله در برابر او. دكتر فاطمی آنسان بر این راه و مسلك استعمار ستیزش پایدار ماند و پای فشرد كه سرانجام در آخرین روز دی ماه سال 1330، سفارت خانه انگلستان و كنسولگری‌ها و دفاتر فرهنگی آن كشور را در ایران بست. وی یك روز بعد در سرمقاله «باختر امروز» با لحنی مسرور و فاتحانه، این اتفاق خجسته را به ملت آزاداندیش ایران تبریك گفت و در ادامه نوشت: «در ایران بودند و هنوز هم هستند كسانی كه قبله گاهشان سفارت انگلستان و كعبه سیاستشان لندن است و گمان می‌كنند كه بی‌اراده مستر چرچیل، هیچ جنبنده‌ای نخواهد توانست به زندگی خود در چهار گوشه جهان ادامه دهد!» 
پیروزی مصدق بر كمپانی نفت ایران- انگلیس در جریان دادگاه دیوان لاهه از یك سو و بسته شدن سفارت و كنسولگری‌های انگلستان توسط او از سوی دیگر ، باعث شد كه فاطمی چهره منفور انگلستان و اینتلیجنت سرویس شود. فاطمی پس از چندی به عنوان وزیر امور خارجه توسط مصدق به مجلس معرفی شد و از نمایندگان رای اعتماد گرفت. شاه و دربار شدیدا متالم از قدرت روزافزون فاطمی بود. فاطمی كوچك‌ترین ملاحظه‌ای با شاه و درباریان نداشت و تحمل این رفتار برای محمدرضای جوان و مغرور جانكاه می‌نمود. 
دكتر فاطمی تا آخرین روز حیات قدرت سیاسی‌اش، بر ضدیت و دشمنی با دربار پای فشرد و ذره‌ای از مواضعش عقب ننشست، آنگونه كه تنها دو روز مانده به وقوع كودتای ننگین 28 مرداد 1332، فاطمی طی یك سخنرانی آتشین حملات بی‌سابقه‌ای را به دربار و شخص شاه نمود. سلطنت را حافظ منافع بیگانگان و استعمار لقب داد و برای اولین بار در تاریخ پهلوی ها، به عنوان یك عضو رسمی كابینه دولت، رسما خواستار انحلال نظام سلطنت گردید. 
خواست و آرزویی كه دو روز بعد به مدد بذل و بخشش دلارهای امریكایی و سهل انگاری‌های دكتر مصدق ، با پیروزی كودتا و كودتاچیان پیش چشم فاطمی جوان بر باد رفت. چند ماه پس از پیروزی كودتا، شهربانی محل اختفای فاطمی را یافته و انگلستان و دربار را به آرزوی دیرینه شان رساند. 
آری؛ دكتر سید حسین فاطمی، آن سان بر عهدی كه با ملت بسته بود پایدار ماند و چون خاری به چشم شاه و استبداد ملوكانه نشست كه شاه در دیدارش با كرمیت روزولت (مامور سیا و عامل كودتای 28 مرداد) گفت: «برای مصدق 3 سال حبس و برای سرتیپ ریاحی (از یاران مصدق) 2 سال زندان در نظر دارم ولی یك استثنا وجود دارد و او دكتر حسین فاطمی است. او را باید دستگیر و اعدام كرد!» 
دكتر فاطمی در دوران كوتاه مبارزه و سیاست ورزی‌اش چنان پنجه در پنجه استعمار انگلستان افكند و در این نبرد، حریف قدرتمندش را تحقیر نمود و مقهور ساخت كه چرچیل را بر آن داشت كه طی نامه‌ای محرمانه به محمدرضا پهلوی به تاریخ 30 سپتامبر 1953، اینگونه بنویسد كه: «صرف نظر كردن از اعدام مصدق ممكن است ولی برای فاطمی بهترین جواب اعدام است.» اوج نفرت و بغض و كینه انگلستان از دكتر فاطمی آنجا هویدا می‌شود كه سر دنیس رایت (سفیر پیشین انگلستان) پس از دستگیری فاطمی به بختیار می‌گوید: «در نخستین فرصت مشتی به دهان فاطمی 
بكوب تا بفهمد هیبت امپراتوری بازی كردنی نیست!» 
دكتر سیدحسین فاطمی، در 37 سالگی پایانی قهرمان‌گونه یافت، پای جوخه تیربار در خون غلتید تا كه ایران و ایرانی را بفهماند تا استبداد شاه و دربار هست، استعمار رفتنی نیست.

[ چهارشنبه 27 مرداد 1395 ] [ 17:51 ] [ هادی ] [ نظرات ]

[ سه شنبه 29 تیر 1395 ] [ 19:12 ] [ هادی ] [ نظرات ]

کودک خردسال به رهبر انقلاب چه گفت؟ +عکس

فاطه باقری در صفحه اینستاگرامش این عکس را منتشر کرد و در رابطه با آن نوشت:

«نهال! حاج آقا رو دیدی چی گفتی بهشون؟ 
- رهبر؟! 
- آره! 
- رفتم گفتم کُلاتُ مامانت برات درست کرده؟! گفت آره . گفتم میدی به من؟ 
گفت این مال منه. یکی دیگه برات میخرم!
گفتم پس صورتی بخری ها !!!»

پ.ن۱:نوبت دیدار خصوصی خونواده شون نبوده اصلاً. خودش با همون شیطنت همیشگی جدا از مامان و دوتا برادرش، همراه بقیه بچه های شهدا رفته بود اون جلو.

پ.ن۲: با تشکر از مامان نهال که در نقش دیلماج ظاهر شد و «لَهبَل» ،«تُلاه» ، و «صوولَتی» رو برامون ترجمه کرد.

پ.ن۳ : و با تشکر از شما که بدون دیلماج و واسطه، رفیق و همصحبت این بچه هایید...

عکس نوشت: نهال، دختر چهارساله شهید مدافع حرم، «مهدی قاضی خانی» دیدار جمعی از خانواده های شهدا با رهبر انقلاب (۹۵/۴/۵)


[ چهارشنبه 16 تیر 1395 ] [ 10:28 ] [ هادی ] [ نظرات ]
من دلم پیش کسی نیست، خیالت راحت
منم و یک دل دیوانه خاطر خواهت
باز فکرت به کجاها نکشیدست عزیز؟
کوچه جا پای مرا،بی تو ندیدست عزیز

میشود جز تو دلم پیش کسی گیر کند؟
نکند عقل تو را اینهمه درگیر کند!...
بخدا اینهمه تحقیر شدن حقم نیست
خوار هم میشوم اما گل من ،حقم نیست

دست بردار،من از این فاصله ها میترسم
مشکلم حل نشد ازمساله ها میترسم
دست بردار ،بیا ،پای رسیدن دارم
با تو باید که درین جاده قدم بگذارم

دست بردار،بیا،من که دلم را دادم
من که در هر نفسم عطر تو را جا دادم
چشم از دوری تو تر بشود حقش نیست
دلم از دست تو پرپر بشود حقش نیست

من دلم پیش کسی نیست تو را می خواهد
آسمان دلم ابریست تو را می خواهد .....!

[ چهارشنبه 11 فروردین 1395 ] [ 20:55 ] [ هادی ] [ نظرات ]
تو رو از دور دلم دید اما
 نمیدونست چه سرابی دیده
من دیوونه چه میدونستم
 زندگیم برام چه خوابی دیده
نمیدونی نمیدونی ای عشق
 کسی که جوونیشو ریخته به پات
واسه اینکه تو رو از دست نده 
چه عذابی چه عذابی دیده
آه ای دل مغموم آروم باش آروم
ای حال نامعلوم آروم باش آروم
نیستی اما هنوزم کنارمی
 نیستی اما هنوزم اینجایی
روزی صد هزار دفعه میمیرم
 اگه احساس کنم تنهایی
هر کجا رفتی و هر جا موندی
 منو بی خبر نزار از حالت
اگه تنها شدی و دلت گرفت 
خبرم کن که بیام دنبالت
آه ای دل مغموم آروم باش آروم
ای حال نامعلوم آروم باش آروم

ترانه سرا:حسین صفا

[ یکشنبه 20 دی 1394 ] [ 14:21 ] [ هادی ] [ نظرات ]
بر بلور بدنت شال و قبا می‌رقصند
کفشهای تو به همراه دوپا می رقصند
آن قدر عشوه و ناز تو طرب انگیز است
که به یک عشوه تو شاه و گدا می‌رقصند
از در حوزه علمیه اگر رد بشوی 
درس تعطیل شود چون علما می‌رقصند
دلبری گر که کنی در بر ایات عظام
مجتهد ها همه در زیر عبا می‌رقصند
مجلس ختم نرو فاتحه ی مرده نخوان 
که به سبک عربی اهل عزا می‌رقصند
سر سجاده نظر سمت خداوند نکن 
که ملایک همه بی اذن خدا می‌رقصند
اهوی دشتی و هرسو که خرامان بروی 
بوته زاران همه با ناز و ادا می‌رقصند
در طواف حرم کعبه اگر پا بنهی
حاجیان گرد تو در حال دعا می‌رقصند
رو در ایینه نظر کن خودت می‌دانی
که به اهنگ تو مخلوق چرا می‌رقصند
این غزل را چو بخوانند و تو رو بنمایی
فرش تا عرش بر این نور و صدا می‌رقصند

پی نوشت:
- شاعرش رو نمیدونم کیه، کسی میدونه توی کامنتا بگه

[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 17:51 ] [ هادی ] [ نظرات ]

 

گاهی وقتا یه نفر باعث میشه حس كنی

چیزی كه تو رو روی زمین نگه داشته....

جاذبه ی زمین نیست....

 

پی نوشت:

- ای تویی که ندیدمت ، اسمت چیه؟ قیافه ات چه شکلیه؟ چند سالته؟ چی خوندی؟ اخلاقت چطوره؟

عجیبه، نه؟ واقعا برای فضولی هم که شده باشی دلم می خواد همسر آینده ام رو توی یک گویی آینه ای چیزی ببینم 


[ شنبه 19 دی 1394 ] [ 09:55 ] [ هادی ] [ نظرات ]
عاشوراشناسی بدون شناخت جبهۀ مقابل امام حسین(ع)، راه به جایی نمی‌برد. گفتارها و تحلیل‌های ما بیشتر دربارۀ جبهۀ حسینی عاشورا است؛ اما پایۀ دیگر عاشوراشناسی، ورود به جهان ذهنی و باورهای کسانی است که آن قساوت تاریخی را آفریدند. عاشورا از منظر امام حسین(ع) و یارانش، روزی است که یا باید با عبید الله بن زیاد، نمایندۀ یزید در کوفه، بیعت می‌کردند و یا تن به شهادت می‌دادند. آنان راه دوم را برگزیدند و به استقبال مرگ خونین رفتند. اما سپاهیان کوفه، نگاهی دیگر به ماجرا داشتند و همان نگاه، آنان را به آن جنایت بزرگ واداشت.
دربارۀ قاتلان امام حسین(ع)، نکته‌ای مهم وجود دارد که بدون نظرداشت آن، نمی‌توان فهمید که چرا آنان پسر و بازماندگان پیامبرشان را بی‌رحمانه کشتند و به شکرانۀ این پیروزی، سجدۀ شکر به جا آوردند و آن را ذخیرۀ آخرت خویش دانستند. اکثر آنان که آن روز در کربلا برای کشتن امام حسین(ع) و یارانش بی‌تابی می‌کردند، از سابقه‌ای مقبول در اسلام و در جنگ‌های علی(ع) با معاویه برخوردار بودند. اگر گوشۀ چشمی هم به وعده‌های ابن زیاد داشتند، آن را پاداشی حلال برای خود می‌دانستند؛ نه آنکه انگیزۀ اصلی آنان برای حضور در جنگ باشد. آنچه آنان را در این رویارویی، انگیزه و نیرو می‌‌بخشید، عقیدۀ آنان دربارۀ خلافت و جایگاه آن در اسلام بود. آنان دفاع از خلیفۀ وقت را دفاع از کیان اسلام و سرزمین‌های اسلامی و عین دینداری می‌دانستند؛ چه خلافت در دست علی(ع) باشد و چه در دست معاویه یا یزید. شمر بن ذی الجوشن كه در جنگ صفین به طرفداری از علی(ع) شمشیر ‌زد، فرق علی را با معاویه، در جایگاه آن دو می‌دانست، نه در شخص علی یا شخص معاویه. می‌گفت: علی(ع) خلیفه است و معاویه طاغی بر خلیفه. پس باید در رکاب خلیفه علیه معاویه جنگید. به همین دلیل و با همین استدلال، تقریبا اکثر کسانی که روزی در سپاه علی(ع) علیه معاویه جنگیدند، در زمان خلافت معاویه، در سپاه او داخل شدند. در سال 60 نیز که یزید بر مسند خلافت نشست، شمر و هم‌قطارانش همچنان وظیفۀ خود را دفاع از خلافت و خلیفۀ وقت می‌دانستند. برای شمر، حق یعنی در سپاه خلیفه بودن، اگرچه خلیفه، یزید باشد، و باطل یعنی کسی که در برابر خلیفه قیام کرده است، اگرچه پسر پیامبر(ص) باشد. سنان بن انس، برادرزادۀ مالک اشتر نیز با همین تئوری، دست به آن جنایات زد؛ بدون آنکه ذره‌ای دچار عذاب وجدان شود.
مسئلۀ خلافت برای اکثر مسلمانان در آن دورۀ تاریخی تا زمان حملۀ مغول، مسئلۀ اصلی جهان اسلام بود و برای حفظ آن به‌جان می‌کوشیدند. آنان، خلیفه را اولی الامر و خلافت را منبع مشروعیت و خودداری از بیعت را «خروج» می‌خواندند. خلیفه چنان جایگاهی داشت که هر گونه مخالفت با او به معنای خروج از جرگۀ مسلمانان و الحاد محسوب می‌شد. اگر اسماعیله را «ملاحده» می‌نامیدند، از آن رو است که آنان ساز مخالف زدند و خلافتی دیگر در مصر بر پا کردند؛ وگرنه اسماعیلیان کجا و الحاد کجا؟ اگر طغرل، مؤسس سلسلۀ سلاجقه و برخی دیگر از سلاطین ایرانی، به رغم توانایی بر انقراض خلافت بنی‌عباس، از در صلح با خلفای بغداد وارد ‌‌شدند، از آن رو بود که می‌دانستند درگیری با خلافت، به فقدان مشروعیت در میان مسلمانان می‌انجامد و بدون تأیید خلفا، سلطنت بر ایران و عراق و حجاز ممکن نیست. سرانجام نیز بساط خلافت را مغول برچید؛ نه مسلمانان. روزی که سربازان مغول، مستعصم، آخرین خلیفۀ عباسی را نمدمال می‌کردند، چشم‌های اهل بغداد به آسمان بود که عذاب خدا کی و چگونه نازل می‌شود! وقتی خبر کشتن مستعصم عباسی و انقراض بنی‌عباس، در شیراز به گوش سعدی رسید، دو مرثیه به زبان‌های فارسی و عربی گفت که اندکی از ذهنیت مسلمان قرن هفتم را دربارۀ خلافت و خلیفه نشان می‌دهد:

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمین
بر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین

ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاک
سر برآور وین قیامت در میان خلق بین

زینهار از دور گیتی، وانقلاب روزگار
در خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین...

اگر متعصب‌ترین دانشمندان اهل سنت، همچون ابن تیمیه، حاضر به دفاع مطلق از اصحاب جمل نیستند و امر آنان را به خدا وامی‌گذارند، از آن رو است که نمی‌خواهند از خروج بر خلیفۀ وقت(علی) دفاع کنند. معاویه نیز اگر رسما بر تخت خلافت نمی‌نشست، به جرم خروج بر خلیفه(علی) در جنگ صفین، جایگاه فعلی را در میان اهل سنت نداشت. ما همواره در ماجرای صلح امام حسن مجتبی(ع) می‌کوشیم به این پرسش پاسخ دهیم که چرا ایشان، صلح را پذیرفت. اما مسئله‌ای که کمتر به آن توجه می‌شود این است که چرا معاویه از در صلح وارد شد. معاویه به‌آسانی می‌توانست سپاه عراق را منهزم کند و امام حسن را در میدان جنگ به شهادت برساند و خود بر تخت خلافت بنشیند. اما چنین نکرد و کوشید که ردای خلافت را از دست خلیفۀ پیش از خود(امام حسن) تحویل بگیرد؛ زیرا می‌دانست که امام حسن(ع) خلیفۀ رسمی مسلمانان است و اگر به‌زور و بدون امضای ایشان، حکومت را در دست بگیرد، در عراق و حجاز، خارجی محسوب می‌شود و خلافتش مشروعیت ندارد. پیشنهاد صلح را معاویه داد؛ تا اولا به خلیفه‌کشی متهم نشود و ثانیا از راه رسمی و مصالحه، خلافت را به دست گیرد و سپس هر کاری که خواست بکند.
روز عاشورا، دو نظریه دربارۀ حکومت، رو در روی هم ایستادند: یک سو کسانی بودند که بیعت را «حق» می‌دانستند و در سوی دیگر، کسانی ایستاده بودند که بیعت با خلیفه را «تکلیف» می‌پنداشتند. گروه اول، حق خود می‌دانست که بیعت کند یا نکند، گروه دوم می‌گفت: تکلیف هر مسلمان، بیعت با خلیفۀ مسلمین است و جز این، عصیان و سرکشی در برابر جانشین رسول خدا(ص) و ورود به جرگۀ خوارج است. آن‌همه بی‌رحمی و قساوت و نامردمی با خاندان رسول(ص) و دیگر معترضان، همچون عبدالله بن حنظله در واقعۀ حره، از همین‌جا آب می‌خورد.

[ چهارشنبه 6 آبان 1394 ] [ 19:40 ] [ هادی ] [ نظرات ]
پارسینه/رضا بابایی: آلزایمر، حافظۀ کوتاه‌مدت بیمار را نابود می‌کند، اما به بخشی از خاطرات او از سال‌های دور، دست نمی‌زند. اگر از او بپرسی که امروز ناهار چه خورده‌ای، ممكن است نام غذایی را به زبان آورد که سی یا چهل سال پیش در یک ظهر دل‌انگیز خورده است.

 او در حافظۀ درازمدتش زندگی می‌کند. مادر من در ماه‌های پایان عمرش این‌گونه بود. اگر از او می‌پرسیدیم که حالت چطور است، می‌گفت: چرا رحیم(نام یکی از برادرانش که سی و پنج سال پیش مرده بود) برای من از مشهد سوغات نیاورده است؟

مردم ایران دقیقا به چنین بیماری خطرناکی مبتلا شده‌اند. در گذشته‌های بسیار دور زندگی می‌کنند و آگاهی‌های آنان از قرن حاضر، نزدیک به صفر است.

 بسیاری از مردم به‌تقریب می‌دانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان، اما من دانشجویانی را دیده‌ام که نمی‌دانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا پسرش. ایرانیان، قطعه‌هایی از تاریخ را هزار بار شنیده‌اند و می‌دانند، اما تمایلی به شنیدن مهم‌ترین بخش‌‌های تاریخ معاصرشان ندارند. 

نام تمام جنگ‌های صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را می‌دانند ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دوره‌ای است و چرا آن را «صغیر» می‌نامند، مات و مبهوت به پرسش‌گر نگاه می‌کنند.

 آیا در صد و بیست سال گذشته، یک ایرانی را می‌توانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسف‌خان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟ نه! چرا؟ چون ایرانی نمی‌داند او کیست. او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، می‌خواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماه‌ها در سیاهچال قجری، کتک خورد.

 شکنجه‌گر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند. آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.

 از این روضه‌های جانسوز در تاریخ ما کم نیست. کسی می‌داند محمدعلی شاه، روزنامه‌نگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلمین را چرا و چگونه کشت؟ آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند، شکنجه‌گران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه نداشتند. به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سخت‌ترین شکنجه‌ها، کلمۀ مشروطه و عدالت‌خانه و آزادی را فریاد کشیدند. آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛ چون باورش نمی‌شد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
 
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمی‌دانند که نام یکی از بزرگ‌راه‌های تهران است، و از جنس اختلافات او با روشنفکران و آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بی‌خبری محض به سر می‌برند. ایرانی نمی‌تواند دربارۀ رژیم پهلوی که آن را برانداخت، بر پایۀ منابع و آگاهی‌های مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛ اما از حرمسرای یزید و حیله‌های معاویه بی‌خبر نیست.

 آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران، بیشتر می‌داند یا دربارۀ قیام مختار؟ چند ایرانی را می‌شناسید که نام تیمورتاش و علی‌اکبر داور را شنیده باشد؟ و چند ایرانی را می‌شناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده‌ باشد؟

 کسی که نمی‌داند علی‌اکبر داور کیست، نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم. کسی که زندگی تیمورتاش را نداند، از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟ کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ معاصر، مهم‌ترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟ 

چند ایرانی را می‌شناسید كه بداند چرا در مجلس پنجم مشروطه از پیشنهاد رضاخان، مبنی بر تغییر سلطنت قاجار به جمهوری، استقبال نشد؟ چرا بازدیدكنندگان از «خانۀ مشروطیت» در تبریز به اند ازۀ زائران یكی از امامزاده‌های كاشان نیست؟ آیا مردم ایران می‌دانند چرا انگلیسی‌ها رضاشاه را تبعید كردند؟ آیا كسی می‌داند چرا ناصر الدین شاه مخالف تدریس جغرافیای بین الملل در دارالفنون بود؟ این دانستنی‌ها برای ما به اندازۀ باران برای باغ لازم است

مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت. پیش از او و هم‌فکرانش، فرزندان ایران در مکتب‌هانه‌ها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» می‌خواندند. او برای اینکه علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت دگر. قبر او در یکی از قبرستان‌های قم است.

 نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم. هر چه گشتم قبرش را نیافتم. هیچ کس هم نام او را نشنیده بود و نشانی قبرش را نمی‌دانست. در همان قبرستان، مردی عامی ولی صاحب کرامات دفن است. می‌گویند او بدون آنکه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که می‌دید، می‌شناخت. بر مزار او مقبره‌ای ساخته‌اند و مردم نیز گروه‌گروه به زیارتش می‌روند.

اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است. آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشت‌ساز را بر باد داده‌ است. کتاب‌های درسی و رسانه‌ها به‌ویژه‌ صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشته‌اند. 
[ جمعه 24 مهر 1394 ] [ 10:50 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 27 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی