خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
برداشـــت یک :

باید تنگ بپوشی ..باید لاغر باشی ..باید بلوند باشی وبرنزه ...دماغت هم باید عمل کرده باشه ...حالا دیگه درست شبیه یه عروسک باربی هستی ...مثالی از یه زن ایده آل  ! نه ...نه صبر کن ..اینا کافی نیست ! در این بازار باید قبول شد برای قبول شدن باید قشنگ لبخند بزنی ..خوب تمرین کن نیمرخ چپت  زیر ذره بین پسرهاست ...حالا دیگه می تونی بری توی ریــس ...خیابون فرهاد یا نسترن ...هنوز دو متر نرفتی شروع میشه ....

از پشت اون عینک دودی گنده فقط ‚اونه که می تونه تو رو خوب ببینه ...مثل وقتایی که تو یه دختر بچه صورتی پوش بودی و به ویترین اسباب بازی فروشی ها نگاه میکردی و مردد بودی که کدوم عروسکو انتخاب کنی...یادته ؟

حالا تو همون عروسک باربی ای هستی که انتخاب میشه ...

شاید سر تو دعوا راه بیفته ...حتما فکر می کنی زیباترین دختر روی زمینی ...یه کم چشاتو باز کن . خوب به اطرافت نگاه کن ...

وای نه ...خدای من ! اینجا چقدر باربی هست ..!   گیج نشو دست وپاتو گم نکن ...هیچ اشتباهی پیش نیومده ..

این مسئله کوچکتر وکم اهمیت تر از اونه که تو خودتو ناراحت کنی ...

موضوع فقط اینه که تو واونای دیگه همگی محصول یه کارخونه اید ...یادتون باشه ..شما فقط توی یه محدوده (که سازنده تون براتون مشخص کرده ) قدرت انتخاب و آزادی عمل دارید ...

کدو مشون؟؟ ماشین چهل پنجاه میلیونی ‚ پاجرو یا لامبورگینی ؟ سفیــده یا قرمزه ...؟

انتخابتو کردی ؟   ...حالا دیگه بهت میگن ... باربــی آهن پرست ..!

برداشت دو :

قبل از هر چیز باید یه اتومبیل تر وتمیز دست وپا کنی ...ماشینت اگه اسپرت باشه بهتره ...یه سیستم رینگ خفن هم باید ببندی...

 گوهر وجود تو  ... توی همون چارچرخیه که افسارش دست خودته ...

غلظت خون توی شریانهای شهر بالارفته...گلبولهای سفید وقرمز دیگه مشکی ونوک مدادی متالیک شدند ...!

چیه چرا خودتو باختی ؟...  تحویلت نمیگیرن؟

آخه امروز از تو بهتراش اینجا جولان دادن ...!    باید پای دختر وسط بیاد تا معرفت معلوم بشه ...

این جزء بازیـــه  باید صبور باشی ...حتی اگه با همه ادعات سوﮊه خنده دخترا بشی ....

اینکه دکتری یا مهندس مهم نیست آخه آدم حسابی که اینجا دور نمیزنه ...اگه ازت پرسیدن چیکاره ای؟ بگو بابام کارخونه داره ...

یه نمایش کوچیک برا جلب توجه دخترها کافیه ... چند دوربا سرعت زیاد بزن ولایی بکش ... عجب دست فرمونی پـــسر !

حالا دیگه واسه خودت کسی شدی...حالا تو سمبل آرزوهای قشری هستی که صبح تا شب به فکر تغییر طبقه اند...سخت نگیر ... زودتر انتخاب کن وگرنه یکی دیگه انتخابش میکنه ...

داستان با فشاردادن دستگیره ماشین تو آغازمیشه وبه پایان میرسه...تو فاصله بین این دو ضرب شصت چه اتفاقاتی که به وقوع نمی پیونده... ودیــــگر هیـــــــچ !                                                                   

پی نوشت:
- این پست رو چند سال پیش گذاشته بودم اما چیزی که باعث شد دوباره بذارمش اینه که دارم میبینمش!
- منبع : سحر(به قلم آنهایی که به بهشت نمیروند)
 


[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 20:34 ] [ هادی ] [ نظرات ]
فكر كردن به تو همیشه  كلافگی می آورد ..
راستش را بخواهی ؛ مدتهاست به تو فكر نمیكنم . اخیرا حتی حس میكنم اداهایت حالم را بهم میزند .
این "شب خوش "گفتنت مخصوصا ..
چند شب پیش برنامه ای از تلویزیون دیدم كه این حس را تقویت كرد؛ حس به تو فكر نكردن را میگویم .
برنامه یك مستند باستان شناسی بود كه مدعی بود اخیرا سنگواره هایی پیدا شده كه عمرشان به قریب 500 ملیون سال می رسد . به این نتیجه رسیدم كه حتی تمام عمر من وتو به اندازه یك مولكول این هستی هم نمی شود.چه رسد به آن چند صباحی كه در كنارم بودی .
چه رسد به آن تك وتوك لحظات دلتنگی.
تفكر احمقانه ای است ،شمردن روزهایی كه قرار نیست تو باشی...

پی نوشت:
- این متن بخشی از متن خیلی زیبای سحره . وبلاگ نویسی که همیشه به قلمش غبطه می خورم. آخرین پستی هم که گذاشته خبر ازدواجش رو داده... براش آرزوی موفقیت و خوشبختی میکنم.

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 20:15 ] [ هادی ] [ نظرات ]


ﯾﺎﺩﺗﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﻧﻔﺴﺘﻢ؟ ﭼﯽ ﺷﺪ؟ ﺑﻨﺪ ﺍﻭﻣﺪﻡ؟؟ 

ﺯﺩﯼ ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﺗﻨﻔﺲ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ، ﺍﻭﻧﻢ ﺩﻫﻦ ﺑﻪ ﺩﻫﻦ ﺑﺎ ﻏﺮﯾﺒﻪ؟


پی نوشت:
- خدایی ببینید چه پستایی گذاشتم امشب، یکی از یکی دیگه باحال تر و قشنگ تر، ایول به خودم  

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 20:01 ] [ هادی ] [ نظرات ]
صدا …
دوربین …
حرکت …
باز هم برایم نقش بازی کن ...



طبقه بندی: متفرقه،
[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 19:56 ] [ هادی ] [ نظرات ]
تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینــه را غـــرق تماشــا ببری

مرده شور من ِ عاشق که تو را می خواهم

گـــور بابای دلـی را کــــه بـــه اغــــوا ببری

چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چـه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟

به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چـــه کسـی گفتـه مرا تا شب یلدا ببری؟

بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری

زهر مار و عسل ، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری

کبک کوهــی خرامان ! سر جایت بتمرگ

هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری

آخرین بار ِ تو باشد که میآیی در خواب

بعد از این پلک نبندم کــه به رویا ببری

لعنتـی ! عمـــر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری

این غزل مال تو ، وردار و از اینجا گم شو

به  درک  با  خودت  آن  را  نبری یا ببری

پی نوشت:
- واقعا حیفم اومد این شعر خیلی جالب شهراد میدری عزیز رو نذارم، کلی خندیدم باهاش...اعصاب نداره شهرادم، واللا 

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 19:40 ] [ هادی ] [ نظرات ]

به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد؟

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد


[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 19:29 ] [ هادی ] [ نظرات ]

ببین چند تا بهار رفته و از تو خبری نیست

ببین چه کرده غم با من و از تو اثری نیست

یه وقت میای میبینی از این پرنده جز مشت پری نیست

مگه تموم عمر چند تا بهاره ؟ باقی مونده جز مختصری نیست

اینجور که گواهی میده قلبم  این شام سیه را سحری نیست

تا چشم به هم خورد شد آذر و شد دی

گفتی که میایی پس کی؟ پس کی؟ پس کی؟

عمر من خسته با یاد تو شد طی

گفتی که میایی، پس کی؟ پس کی؟ پس کی؟

نذار که سر بره جام صبوری

طولانی تر از این بشه دوری

میگی صبر کنم چقدر و تا کی؟

میگه شاد باشم آخه چه جوری ؟


پی نوشت:

- شاید خنده تون بگیره این ترانه قدیمی رو گذاشتم، ولی اگه یک نگاه به ترانه اش بندازید می بینید واقعا ترانه زیبا و حزن انگیزی هست. حیف که نمیدونم ترانه سراش کیه!


[ جمعه 28 شهریور 1393 ] [ 15:41 ] [ هادی ] [ نظرات ]

         از این راهرو یک نفر رد شده.... که عطرش همونه که تو می‌زنی
        برای به زانو در آوردنم .... تو از مرگ حتی جلو میزنی
         از این راهرو یک نفر رد شده .... مث وقتایی که ناراحتی
         نفس میکشم با تمام وجود .... عجب عطر خوبی زده لعنتی
         یه جوری دلم تنگ میشه برات .... محاله بتونی تصور کنی
        گمونم نمیتونی حتی خودت .... جای خالیتو تو دلم پر کنی

مونا برزویی


پی نوشت:
 - چند وقته ترانه خیلی دوست دارم، خیلی... حتی از غزل و رباعی هم بیشتر؛ اما متاسفانه هم ترانه خوب کم داریم هم کتاب ترانه 

[ پنجشنبه 27 شهریور 1393 ] [ 18:28 ] [ هادی ] [ نظرات ]

کنار تو حالم چقد بهتره...




[ پنجشنبه 27 شهریور 1393 ] [ 13:43 ] [ هادی ] [ نظرات ]

در خانه، مرد خوب، مرد مغرور نیست. مردی است که در کارهای منزل به همسرش کمک کند.

اما چگونه در کارهای منزل به زن‌مان کمک کنیم؟

۱- در خوردن غذا با او همکاری کنید.

۲- کانال‌های تلویزیون را ، شما عوض کنید.

۳- موقعی که همسرتان مشغول تمیز کردن زمین و جارو کردن است، پایتان را بلند کنید که زیر پایتان را نیز جارو بکشد.

۴- با آواز خواندن در حمام، موجبات شادی همسر دلبندتان را فراهم آورید.

۵- وقتی همسرتان در آشپزخانه مشغول پخت غذاست، گاهی به آشپزخانه سرزده و با ناخونک‌زدن به غذا به او در پخت غذای خوشمزه‌تر و لذیذتر مشاوره دهید.

۷- برای هر بار آب خوردن، یک لیوان بردارید و در آن آب بخورید تا همسر شما بهانه‌ی کافی برای آب‌بازی داشته باشد.

۸- موقع پاک کردن سبزی، زن‌تان را تنها بگذارید تا بتواند در آرامش و با تمرکز، سبزی‌ها رو پاک کند.

من از همین‌جا از همه‌ی آقایونی که اینقدر تو خونه به خانوماشون کمک می‌کنند، تشکر می‌کنم.
رسانه باشید و نشر دهید تا همه‌ی مردان به وظایف خود آشنا شوند.
نخند! منتشر کننده این پیام باش.


[ سه شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 22:32 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 22 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی