تبلیغات
خطوط دلتنگی

خطوط دلتنگی
آسمان سربی رنگ / من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 08:20 ] [ هادی ] [ نظرات ]

صفا ، مهربونی ، متانت

تمام اینها توی ذهن من یک معنا داره... مامانم

همیشه طمانینه در کلامش رو دوست داشتم

آرامش بی نظیری که گاهی اوقات توی صورتش می بینم هم اعجاب انگیز و دوست داشتنیه

این پست رو تقدیم میکنم به مادرم گلم که همیشه اذیتش کردم 


[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 19:09 ] [ هادی ] [ نظرات ]
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها كن

ترك من خراب شبگرد مبتلا كن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا كن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترك ره بلا كن

ماییم و آب دیده در كنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا كن

خیره كشی است ما را دارد دلی چو خارا

بكشد كسش نگوید تدبیر خونبها كن

برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زرد روی عاشق تو صبر كن وفا كن

دردیست غیر مردن كانرا دوا نباشد

پس من چگونه گویم كین درد را دوا كن

در خواب دوش پیری در كوی عشق دیدم

با دست اشارتم كرد كه عزم سوی ما كن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد هین دفع اژدها كن



[ دوشنبه 14 مهر 1393 ] [ 14:15 ] [ هادی ] [ نظرات ]

درسته زیاده اما پیشنهاد می کنم حتما تا آخرش بخونین!

هنوز

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود، آدمی بود، امّا این آدم هنوز پنیری درست نکرده بود تا کلاغی آن را به منقار گیرد، سر درختی رود و قصه‏ی ما شروع شود.

روباه و کلاغ

روزی بود، درختی بود، روباهی بود، کلاغی بود و پنیری که تازه تولید شده بود. پنیر به منقار کلاغ و کلاغ بالای درخت بود. روباه از آن زیر گذشت. طمع در پنیر کرد، گفت: «ای کلاغ! شنیدم صدای خوبی داری...» کلاغ که می‏دانست اگر شروع به خواندن کند پنیر از دهانش می‏افتد و طعمه‏ی روباه می‏شود گفت: «پنیر را بخورم بعد می‏خوانم.»

بعد روباه پنیر را خورد.

صبحانه‏ ی مرد جنگل‏بان

مرد جنگل‏بان یک روز صبح که از خواب بیدار شد چیزی جز چند قطعه نان برای خوردن نداشت. به زنش گفت: «چای را دم کن تا بروم پنیر بیاورم.» مرد جنگل‏بان از کلبه بیرون زد. نگاه به سر درخت‏ها می‏کرد تا کلاغی را با تکه‏پنیری به منقار دید. گفت: «غلط کرده هر کی گفته تو صدا نداری...» کلاغ که حس کرد مرد جنگل‏بان صداقت دارد شروع به خواندن کرد و پنیر از منقارش افتاد. مرد جنگل‏بان آن را برداشت و به کلبه رفت تا با زنش نان و چای و پنیر بخورند. فقط به زنش گفت: «خوب بشورش»

بیا

کلاغی روی شاخه‏ی بلندی نشسته بود. قطعه‏پنیری به منقار داشت. روباه به بوی طعمه به آن سو کشانده شد. کلاغ را بر بالای درخت دید. گفت: «تو چه خوشگلی. چه حرکات زیبایی داری! اگر آوازت چون پر و بالت باشد پادشاه پرندگان خواهی بود...» کلاغ تکه‏پنیر را جلوی روباه پرت کرد و گفت: «بیا بگیر، تبریزی نیست.»

ایده‏آل

روباهی در کلبه‏اش تلویزیون داشت. برنامه‏های آواز تلویزیون را دیده بود. تکه‏پنیری از خانه‏ی یک روستایی دزدید. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغی بر بالای درختی دید. خوشحال شد. رو به کلاغ گفت: «اگر برای من بخوانی این پنیر را به تو می‏دهم.» کلاغ گفت: «قار قار قار قار قار» روباه گفت: «والله خوب می‏خوانی» بعد تکه پنیر را برای کلاغ گذاشت و رفت.

تکنولوژی

کلاغی و روباهی در حاشیه‏ی جنگلی زندگی می‏کردند. یک روز روباه از جنگل می‏گذشت. کلاغ را بر بالای درختی دید. تکه‏پنیری به منقار داشت. روباه گرسنه بود. در فکر رفت که چطور طعمه را از منقار کلاغ برباید. فکری کرد. شماره‏ی موبایل کلاغ را گرفت. کلاغ گفت: «الو، الو...» روباه گفت: «سلام! خواستم به خاطر پنیر ازت تشکر کنم.»

قار قار

کلاغی پروازکنان بر شاخه‏ی درخت تنومندی نشست. به منقارش تکه‏پنیری داشت. آن را روی شاخه گذاشت تا استراحتی کند. روباه گرسنه‏ای زیر درخت می‏گذشت. کلاغ گفت: قار قار قار ... روباه گفت: چیه! چی می‏خواهی؟ کلاغ گفت: منظورم اینه تو چه با شکوهی! چه با ابهتی! چه دمی داری! یال تو را شیر ندارد! چه پنجه‏ای.... اگر صدا و غریدنت هم با شکوه باشد پادشاه جنگل خواهی شد. روباه که فهمید با کلاغ حقه‏بازی روبه‏روست که دستش انداخته، با غیظ گفت: اگر دستم بهت برسد! بعد روباه دمش را لای پایش گذاشت و سرش را پایین انداخت که برود که کلاغ گفت: قاه قار، قاه قار. روباه گفت: باز چیه؟ کلاغ گفت: هیچی، خندیدم.

حرف آخر

کلاغی تکه‏پنیری سرقت کرد. فرار کرد و بر سر تیر چراغ برقی نشست. پسر‏بچه‏ای با تفنگ ساچمه‏ای او را زد. کلاغ گفت: «آخ» و پنیر از منقارش افتاد. خودش هم مرد. آخرین حرفش این بود: صد رحمت به روباه.

تفاوت

کلاغ پیری تکه‏پنیری دزدید. روی شاخه‏ی درختی نشست. روباه گرسنه‏ای از زیر درخت رد می‏شد. بوی پنیر شنید. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت: «ای وای تو این‏جایی! می‏دانم صدای معرکه‏ای داری! چه شانسی آوردم! اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان.» کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت: «این حرف‏های مسخره را رها کن! امّا چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.» روباه گفت: «ممنونت می‏شوم، به خصوص خیلی گرسنه‏ام، امّا من واقعاً عاشق صدایت هم هستم.»

کلاغ گفت: «باز که شروع کردی! اگر گرسنه‏ای به جای این حرف‏ها دهانت را باز کن، از همین‏جا یک تکه می‏اندازم که صاف در دهانت بیافتد.» روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: «به‏تر است چشمت را ببندی که نفهمی تکه‏ی بزرگی می‏خواهم برایت بیاندازم یا تکه‏ی کوچکی است.» روباه گفت: «بازیه؟ خیلی خوبه. بهش میگن بسکتبال.» بعد روباه چشم‏هایش را بست و دهانش را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری سنگی به پایین انداخت که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد: «بی‏شعور! این چی بود!» کلاغ گفت: «کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی‏داند، تفاوت پنیر و سنگ را هم نمی‏داند.»

روباه هم

پیر کلاغی بود. پنیری به منقار داشت. بر روی درختی نشسته بود. روباهی می‏گذشت. گفت: «ببینم پنیرت، پنیر پیتزاست؟» کلاغ سرش را به علامت «نه» بالا انداخت و روباه بی‏اعتنا گذشت. کلاغ در دل گفت: «روباه هم روباه‏های قدیم!»

واه!

آقا روباهه که در جنگل به دنبال غذا برای زن و بچه‏اش می‏گشت، چشمش به خانم کلاغی افتاد. بر شاخه‏ی درختی تناور نشسته بود. زیبا و خوش هیکل بود و به منقار غنچه‏ایش تکه‏پنیری داشت. روباه به طمع پنیر همان کلک قدیمی را زد و گفت: تو چقدر زیبایی، چقدر قشنگی، چه پرهایی داری، اگر صدایت هم قشنگ باشد پادشاه پرنده‏ها می‏شوی... خانم کلاغ اعتنا نکرد . رویش را از روباه برگرداند. روباه دوباره گفت: البته پرنده‏های خوش‏آواز زیادند، امّا اگر تو خوش‏آواز باشی همه‏چیزت جور در می‏آید...

خانم کلاغ در این لحظه پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و عصبی گفت: واه! چه بی‏چشم و رو، مگر خواهر و مادر نداری؟ روباه که تا آن روز با همچین پدیده‏ای برخورد نکرده بود ترسید و پا به فرار گذاشت.

آینده‏ی نزدیک

کلاغی تکه‏پنیری دزدید. هرچه به دنبال درختی گشت تا روی آن بنشیند پیدا نکرد. عاقبت از روی ناچاری روی یک درخت کوتاه مصنوعی نشست. روباهی آرام‏آرام زیر درخت آمد. ایستاد. سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی‏خوب است! اگر مثل بر و رویت باشد من خودم بنده‏ی تو هستم! همه‏ی حیوانات غلامت می‏شوند، تو پادشاه جنگل می‏شوی...»

کلاغ که حالش از درخت مصنوعی گرفته شده بود از دیدن روباه خوشحال شد و تکه‏ای از پنیر را جلوی او انداخت و گفت: «اگر گرسنه نبودم حاضر بودم همه‏ی پنیر را بدهم.» بعد گفت: «تو از این درخت ناراحت نیستی؟» روباه بدون این که اعتنایی بکند یا جواب کلاغ را بدهد، دوباره سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد یک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رویی داری! خیلی معرکه است! حتماً صدایت خیلی خوب است...» کلاغ در همان حال که با تعجب نگاه حرکات کند و یک‏نواخت روباه می‏کرد به حرف‏های او گوش می‏داد، تا حرف‏های روباه تمام شد و سرش را پایین انداخت و دوباره مثل دفعه‏های قبل سرش را بالا گرفت و گفت: «چه بر و رویی داری»

کلاغ که تازه متوجه شده بود روباه مصنوعی است آن‏قدر دلش گرفت که بدون اینکه پنیر را بردارد پرواز کرد و رفت...

[ یکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 18:04 ] [ هادی ] [ نظرات ]
سیمین بهبهانی : 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
 

*************************************

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

*************************************
 

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


 *************************************

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


[ شنبه 12 مهر 1393 ] [ 23:05 ] [ هادی ] [ نظرات ]


سیگار های بهمنش را دوست دارم

بوی بد پیراهنش را دوست دارم

گفتند دیوانه! شنیدی زن گرفته؟

دیوانه ام ، حتی زنش را دوست دارم!


نفیسه بالی



[ جمعه 11 مهر 1393 ] [ 10:20 ] [ هادی ] [ نظرات ]
 
امروز نشستم غم فردا خوردم
در دست زمانه خم شدم تا خوردم
مانند تو در عشق دو رو باید بود
من چوب همین صداقتم را خوردم
  
" مرتضی لطفی "

[ چهارشنبه 9 مهر 1393 ] [ 10:08 ] [ هادی ] [ نظرات ]


پی نوشت:
- این عکس کوچیک حرفهای خیلی زیادی پشت خودش داره، مفهوم عمیقی که در پس این عکس هست رو هرکسی نمی تونه بفهمه
- مفهوم این عکس رو بگید

[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 19:25 ] [ هادی ] [ نظرات ]
فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند.

هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.»

هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟»

مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.»

باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.»

گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.»

عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.»

ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!»  

حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.»

پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!»

کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.»

مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.»

تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.»

دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.»

صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.»

پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.»

فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.»

درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!»

عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟»

مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.»

جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.»

دیگری گفت: «خواستن توانستن است.»

 
 
این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.»

پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.»

بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.»

بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.»

آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.»

از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.»

اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دسترس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.

در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمس میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.

با شنیدن نام «نیچه» گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.

فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.

صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم.»

[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 18:30 ] [ هادی ] [ نظرات ]

 
 ما ایرانی ها همه «بروسلی» «آرنولد» و.... رو می شناسیم ولی قهرمانان ایران رو نمی شناسیم این داستان فیلم نیست واقعی است. قصد دارم با قهرمان واقعی وطن پرست گمنام ایرانی؛ جوان ترین استاد خلبان نیروی هوایی ارتش ایران سرلشكر خلبان، « سیدعلی اقبالی دوگاهه» و داستان عجیب شهادتش كه چطور برای ایران جان داد، بیشتر آشنا شوید.
علی اقبالی در 25 سالگی استاد خلبان جنگنده F-5 و در 27 سالگی با درجه سرگردی جزو افسران ارشد نیروی هوایی ارتش ایران شد. سرلشگر خلبان«عباس بابایی» خلبان علی اکبر شیرودی و سرلشگر خلبان «مصطفی اردستانی» از شاگردان تحت آموزش ایشان بودند.
وی تكمیل دوره خلبانی را به مدت 220 ساعت در سال 1347 در پایگاه هوایی ویلیامز شهر فنیكس ایالت آریزونای امریكا را به پایان رساند و كسب رتبه نخست در بین بیش از 400 دانشجوی خلبانی از كشورهای مختلف به عنوان خلبان نمونه این پایگاه را از آن خود نمود . همچنین در سال 1353 جهت گذراندن دوره كارشناسی تفسیر عكس های هوایی و مدیریت اطلاعات و عملیات هوایی مجددا به امریكا اعزام گردید.
این هم وطن دلیر اكثر نیروگاه های برق عراق از كار انداخته بود و طرح های عملیاتی وی باعث گردیده بود صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد از این رو صدام جنایتكار به خون این شهید تشنه بود . 
اقبالی‌ دوگاهه در یکم آبان‌ماه 1359 زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-5 را به عهده داشت، در یک ماموریت برون‌مرزی به اسران نیروهای عراقی درآمد که به دستور صدام و برای ایجاد رعب و وحشت در بین سایر خلبانان كشورمان، برخلاف تمامی موازین انسانی و موافقت نامه های بین المللی رفتار با اسرا، به فجیع ترین و بیرحمانه ترین وضع به شهادت رسید. او را به دو جیپ بستند و کشیدند تا بدنش از میان به دونیم شد و نیمی از پیکرش را در نینوا و نیمی دیگر را در موصل دفن کردند . این جنایت به حدی وحشیانه بود كه رژیم بعثی در تلاشی بیشرمانه برای سرپوش گذاشتن بر این جنایت هولناك، تا سالها از اعلام سرنوشت آن شهید مظلوم خودداری می كرد و طی 22 سال هیچگونه اطلاعی از سرنوشت وی موجود نبود؛ تا این كه در خرداد سال 1370، بر اساس گزارش های موجود عملیاتی و اطلاعاتی، و نامه ارسالی كمیته بین المللی صلیب سرخ جهانی مبنی بر شهادت ایشان و اظهارات دیگر اسرای آزاد شده وخلبانان اسیر عراقی، شهادت خلبان علی اقبالی دوگاهه محرز شد. پیكر مطهرش كه بخشی از آن غریبانه در قبرستان محافظیه نینوا و بخشی دیگر در قبرستان زبیر موصل به خاك سپرده شده بود، با پیگیری كمیته جستجوی اسرا و مفقودین وكمیته بین المللی صلیب سرخ جهانی، به همراه پیكرهای مطهر تنی چند از دیگر خلبانان شهید نیروی هوایی، پس از 22 سال دوری از وطن، در میان حزن و اندوه خانواده، یاران و همرزمانش به میهن بازگشت و به شكلی بسیار با شكوه و تاریخی در میدان صبحگاه ستاد نیروی هوایی تشییع و در پنجم مردادماه 81 در قطعه خلبانان بهشت زهرا دركنار سایر همرزمانش آرام گرفت.

[ جمعه 4 مهر 1393 ] [ 09:28 ] [ هادی ] [ نظرات ]
.: هرگونه کپی برداری بدون اجازه کتبی مدیر وبلاگ جرم شناخته شده و شامل پیگرد قانونی می باشد :.

تعداد کل صفحات : 24 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبلاگم چیه؟






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
دریافت کد جملات شریعتی